تبليغاتX
˙·▪●ღ عاشقانه ღ●▪·˙

˙·▪●ღ عاشقانه ღ●▪·˙

عشقولانه

كاش ...؛

كاش ،؛

می شد ،؛

زندگی را رنگ كرد .؛

 

كاش ،؛

سادگی ، پيروز بود .؛

 

كاش ،؛

ديوار ما ، ؛

يك رنگ داشت .؛

 

كاش ،؛

دشت ها ، همه يك راه داشت .؛

 

كاش ،؛

آب ها را گل نمی كردند .؛

 

كاش ،؛

ماهی ، در ته آب روان ، آزاد بود .؛

 

كاش ،؛

سيب روی شاخ ، در پناه عشق ، جاويد بود .؛

 

كاش ،؛

خورشيد ، ؛

نور و گرما را ، ؛

بر تمام خاك ، ؛

يك گونه می تابيد .؛

 

كاش ...؛

 

عشق جاری بود .؛___
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:19  توسط عاشق  | 

راز شقایق ...

مطالب عاشقانه - سايت كوچولو

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:17  توسط عاشق  | 

زير بارون

      زير بارون گريه كردم نبيني گريه هامو 

                   نشنوي بغض صدامو ، نبيني  شكستنامو

      تو خيابون تك و تنها زيره بارون رفتم تا نگي دوست ندارم

                نگو باور ندارم ، نگو تنهات ميزارم

      نميخواستم بدوني از دوريت دلم ميگيره

            سرد ميشه گونه هاي خيسم وقتي بارون ميگيره

      يادته بهت ميگفتم نري تنهام بزاري

         گفتي از رسم عاشقي مونده يه قاب خالي

      وقتي بغضم شكست و زيره بارون گريه كردم

          ميخواستم تا دنيا دنياست دوره چشمات بگردم

      نميخواستم بدوني هنوز عاشقت هستم

       چشمامو به دنيا بستم منتظرت هنوز نشستم

                    هنوز عاشقت هستم

      به همون چشماي معصوم ، به همون قلب شكسته

           بخدا قسم كه دلم به پاي تو نشسته

     به همون نگاه مهربونت به همون دستاي گرمت

          از روي اجباره كه ميرم م قلبمو ازت ميگيرم

     ميرم و تنهات ميزارم تو گذشته هام ميمونم

          ميدوني وقتي كه رفتي نديدي كه بيقرارم

     از اون روزاي رفته من هنوز خبر ندارم

         دست تكون ميدوم و ميرم جلوي چشات ميميرم

     ميرم و فقط دوستدارم و ميگم

        مباركه عشقه جديدت فكر نكن خبر ندارم

      قول ميدم برم واسه هميشه تنهات بزارم ...!

             گل من مباركه عشق جديدت ...!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 16:31  توسط عاشق  | 

نازنينـــــــــــــــــــم !

                                                                


بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 15:9  توسط عاشق  | 

عکس پنجره 2


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:54  توسط عاشق  | 

عکس پنجره 1

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:52  توسط عاشق  | 

خــــــــواب

تو خواب دیشب من پری شدی نشستی

شیشه عمر درد و كنار من شكستی

خوش اومدی مسافر منم غریبه هستم

منم اسیروخسته روبال شب نشستم

توگفتی ابرا باما غریبه‌ها می مونن

واسه دلای عاشق شعرسفرمی خونن

توگفته بودی هرگز جدانمی شی از من

جداشدی نگونه!چشات دروغ نمیگن

تورفتی ونموندی ولی هنوز اسیرم

می دونم آخرش باز منم آتیش می گیرم

حالاچشای خستم فقط تورومی بینن

بیا بذار دوتاپام توباغ تو بشینن

بذار حالاكه خوابم دست توروبگیرم

كی می دونه چی می شه شاید فردا بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:43  توسط عاشق  | 

بغــض خاطــره

امروز با تمام تو آغاز می كنم               با بالهای گرم تو پرواز می كنم

دیشب تمام خاطره هایم پریش بود          امروز فصل عشق ترا باز می كنم

سر دفتر وضوی ترا آب برده است         این بار هم برای دلت ناز می كنم

آنسوی بغض خاطره باران و رعد نیست        بنگر چگونه شعر ترا ساز می كنم

در دشت گرگ پرور دنیای بی ثبات 

من با غرور چشم تو اعجاز می كنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:35  توسط عاشق  | 

پنجره

دیشب نشست چشم دلم پای پنجره
می ریخت اشك بر سر دنیای پنجره
دیوار شیشه ای نگاهش شكسته بود
نوری سیاه برق زد از لای پنجره
رعد سكوت ، موج صدا را خموش كرد
فریاد زد سپیده ! نیا جای پنجره
دیوار با صدای تبسم طلوع كرد
دستش رسید بر دل بالای پنجره
سنگ صدای شیشه سر بغض را شكست
دیدم كه ریخت خون سرش پای پنجره
دیروز پشت سینه در ، یك غریبه مرد
روحش كشید پر ، به سراپای پنجره
اوقات شرع چشم دلم ، در حرام سوخت
خون دلم به گردن لولای پنجره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:30  توسط عاشق  |